لینک های جالب و خواندنی از سراسر وب  [مشاهده تمام لینک ها]



حکایت پیرزن و خدا

حکایت است : پیرزنی به خدا گفت :
من خیلی تنهایم ؛ یکبار مهمان من شو ...و خدا گفت : فردا شب به خانه ات خواهم آمد. .

پیرزن ؛ خود و خانه را آراست؛ شامی پخت و به انتظار خدا نشست ...

در زدند : پیرمردی بود ؛ فقیر و گرسنه ....پیرزن غر زد و در را بهم کوبید ...

باز در زدند : کودکی یتیم ؛ با چشم گریان ....پیرزن باز داد زد و در را بست ..

و بار سوم در زدند : پیرزنی دلشکسته از جور عروس ؛ غریب و بی جا ...و باز ..

و خدا نیامد ...پیرزن رو به آسمان کرد و گفت : بنده ات بودم و مرا قابل ندانستی ...

و خدا گفت : سه بار به در خانه ات آمدم ...و راهم ندادی...!!!!

رمز فایل فشرده

نام شما:
رایـانـامه:
متـن نظر:
کد امنیتی:



{vote}
0
رتبه این صفحه
امتیاز دهید
به کافی نت IR
امتیاز دهید