لینک های جالب و خواندنی از سراسر وب  [مشاهده تمام لینک ها]

Pot Player Download


فایل استـور : دانلود پروژه افترافکت اسلایدشو خبری

پروژه آماده افتر افکت تیتراژ خبر

دانلود پروژه افترافکت اسلایدشو خبری News SlideShow این پروژه بسیار زیبا و در عین حال ساده و قابل ویرایش می تواند تصاویر شما را در قالب یک تیتراژ خبری نمایش دهد و از آن می توانید در کارهای حرفه ای و سفارشات خود استفاده کنید. این پروژه نیاز به پلاگین خاصی ندارد ، مدت پروژه 54 ثانیه ، حجم پروژه در حدود 50 مگابایت و کیفیت اسلایدشو خروجی شما Resolution HD 1920 × 1080 می باشد و با نسخه های After Effects CS6, CC and CC 2015 سازگار است. لازم به ذکر است این پروژه نیز در وب سایت شرکت سازنده به قیمت 18 دلار فروخته می شود.

رحمت به دزد سرگردنه / حکایت

رحمت به دزد سرگردنه / حکایت

روزي بود، روزگاري بود. در آن روزگار، جز اسب و الاغ و شتر، وسيله اي براي سفر و رفتن از شهري به شهر ديگر وجود نداشت. راه ها پر از خطر بود. مردم گروه گروه و به صورت کاروان به سفر مي رفتند تا بتوانند با دزدهايي که در پيچ و خم راه ها و گردنه هاي سرد و دشوار کمين کرده بودند، مقابله کنند.

 

يک روز دو نفر که از کاروان جا مانده بودند، تصميم گرفتند منتظر کاروان بعدي نشوند و خودشان به سفري که بايستي مي رفتند، بروند. آن دو ترسي از دزدان سر گردنه، يعني همان دزدهايي که در پيچ و خم راه ها اموال مسافران را مي دزديدند، نداشتند. زيرا چيزي همراه خود نداشتند که به درد دزدها بخورد نه پول داشتند، نه جنس، نه اسب و الاغ. پياده راه افتادند و رفتند و رفتند تا به اولين پيچ يک گردنه ي پر پيچ و خم رسيدند. پيچ اول گردنه را پشت سر گذاشتند اما سر پيچ دوم بود يا سوم که دزدها از کمين گاه بيرون آمدند و راه را بر مسافران بي چيز و بينوا بستند.


يکي از آن ها رو کرد به رئيس دزدها و گفت: «مي بينيد که ما چيزي نداريم. رهايمان کنيد تا پاي پياده برويم و به شهر خودمان برسيم.»


دزدها نگاهي به سراپاي آن ها انداختند. وقتي ديدند واقعاً چيزي ندارند، گفتند: «اي بخشکي شانس!» و آن ها را رها کردند.


کم مانده بود که دو مرد مسافر به خوبي و خوشي به راهشان ادامه دهند که يکي از دزدها گفت: «مال و مرکب ندارند، لباس که دارند!»


لباس يکي از مسافران نو بود و لباس يکي از آن ها کهنه. هر چه آن دو به دزدها التماس کردند که لباسشان را نگيرند، نشد. دزدها هر دو مسافر را لخت کردند، لباسشان را از تنشان بيرون آوردند و گفتند: «حالا به هر کجا مي خواهيد، برويد.»


مسافري که لباسش کهنه بود، رو کرد به دزدها و گفت: « اين انصاف نيست که هم لباس نو و باارزش دوستم را از تنش در آوريد، هم لباس کهنه و بي ارزش مرا.»


رئيس دزدها که ديد با دو مسافر نادان رو به رو شده، به شوخي گفت: «عيبي ندارد. براي اينکه از هر دو نفر شما به طور مساوي دزديده باشيم، وقتي به شهرتان رسيديد، آن که لباسش تازه بوده، پول يک نصف لباس نو را از آن که لباسش کهنه و بي ارزش بوده، بگيرد.»


مسافران لخت و بي لباس راه افتادند. در راه، آن که لباس نو و باارزش خود را از دست داده بود، رو کرد به دوستش که لباس کهنه بر تن داشت و گفت: «وقتي به شهرمان رسيديم، تو بايد نصف پول يک دست لباس را به من بدهي. فهميدي که رئيس دزدها چي گفت.»


آن که لباس کهنه اش را از دست داده بود، گفت: «من آن حرف را زدم تا شايد دزدها دلشان بسوزد و لباسمان را پس بدهند.»


دوستش گفت: «نه اين طور نمي شود چيزي که تو از دست داده اي ارزشي نداشته و چيزي که از من دزديده شده با ارزش بوده. لباس من صد تومان مي ارزيده و لباس تو هيچي. تو بايد حتماً پنجاه تومان به من بدهي تا هر دو به اندازه ي مساوي ضرر کرده باشيم.»


دوستش حرف او را قبول نکرد. بگو مگوي آن ها ادامه پيدا کرد و بالا گرفت تا هر دو بي لباس به شهرشان رسيدند و يک راست رفتند پيش قاضي و آنچه را بر سرشان آمده بود تعريف کردند.


قاضي، نفري پنجاه تومان از آن ها گرفت و گفت: «من وقت ندارم، برويد پيش معاونم.»


آن دو نفر رفتند پيش معاون قاضي معاون قاضي نشست و با حوصله به حرف هاي آن دو نفر گوش داد. بعد، دستي به موهاي سفيدش کشيد و گفت: «اول بايد نفري صد تومان به من بدهيد تا بعد از آن بگويم حق با کدامتان است.»


مسافران بيچاره، سر و صدايشان بلند شد که: « آخر اين چه نوع عدل و دادي است که بدون پول دادن کاري پيش نمي رود؟»


بعد هم گفتند: «بابا! ما اصلاً قضاوت و راي قاضي را نخواستيم. خودمان يک جور با هم کنار مي آييم.»


و غرغرکنان سرشان را انداختند پايين که از پيش معاون قاضي بروند. اما معاون قاضي، مامورهايش را صدا کرد و گفت: «اين ها وقت مرا گرفته اند و همين طور مي خواهند بروند. تا هر کدام صد توماني را که گفته ام نداده اند، نبايد بروند ببريدشان زندان.»


مسافرها گفتند: «صد رحمت به دزدهاي سر گردنه، اينجا که از پيچ و خم هاي گردنه خطرناک تر است.» و دست بسته به زندان رفتند.


از آن به بعد، وقتي مردم با بي انصافي و زورگويي کسي روبه رو شوند که از او انتظار بي انصافي و زورگويي نداشته اند، اين مثل را به کار مي بردند.

2 ستاره
لطفا رای دهید!

در صورتی که با استخراج فایل فشرده با مشکل مواجه شدید جدیدترین نسخه برنامه WinRAR را نصب کنید. لازم به ذکر است پسورد کلیه فایل های فشرده شده www.coffe-net.ir با حروف کوچک می باشد.

نقل قول [احسان]

چه جالب این ضرب المثل را زیاد شنیده بودم
حتی بعضی وقت ها هم خودم میگفتم اما داستانشو نمیدونستم
ممنون از سایت خوبتون

نام شما:
رایـانـامه:
متـن نظر:
کد امنیتی:
عکس خوانده نمی شود