لینک های جالب و خواندنی از سراسر وب  [مشاهده تمام لینک ها]

Pot Player Download
1398 Calendar Wallpaper

حکایت آموزنده ماهی صیاد و گلیم درویش

حکایت آموزنده ماهی صیاد و گلیم درویش

درویشی، مقداری طناب داشت. آن را به بازار برد و به یک درهم فروخت. می خواست با آن یک درهم برای بچه های خود غذایی تهیه کند. به طرف بازار که می رفت، دو نفر را دید که با هم جر و بحث می کردند و کم کم کارشان به دعوا کشید...

حکایت مهمان عزیز و میزبان خسیس

حکایت مهمان عزیز و میزبان خسیس

شخصی به مهمانی دوست خسیسی رفت. به محض این‌که مهمان وارد شد. میزبان پسرش را صدا زد و گفت: «پسرم! امروز مهمان عزیزی داریم، برو نیم کیلو از بهترین گوشتی که در بازار است برای او بخر.»

حکایت شاگرد پارچه فروش

حکایت شاگرد پارچه فروش

درب مغازه آمد. دستور داد مقدار زیادی جنس بزّازی و پارچه های زیبا  جدا کردند. آن گاه به بهانه این که قادر به حمل پارچه ها نیست، به علاوه پول هم همراه ندارد، گفت: « پارچه ها  را بدهید تا این "جوان" بیاورد، در خانه تحویل دهد و ... 

رحمت به دزد سرگردنه / حکایت

رحمت به دزد سرگردنه / حکایت

روزي بود، روزگاري بود. در آن روزگار، جز اسب و الاغ و شتر، وسيله اي براي سفر و رفتن از شهري به شهر ديگر وجود نداشت. راه ها پر از خطر بود. مردم گروه گروه و به صورت کاروان به سفر مي رفتند تا بتوانند با دزدهايي که در پيچ و خم راه ها و گردنه هاي سرد و دشوار کمين کرده بودند، مقابله کنند.

حکایت حاکم نیشابور و مرد کشاورز

حکایت حاکم نیشابور و مرد کشاورز

حاکم نیشابور برای گردش به بیرون از شهر رفته بود ، مردی میان سال در زمین کشاورزی مشغول کار بود . بی مقدمه به کاخ برگشت و دستور داد کشاورز را به کاخ بیاورند . روستایی بی نوا با ترس در مقابل تخت حاکم ایستاد.